|
بخوان ای مرگ مادر خاک سرمان را نتکانیم بغض می ترکد بیخودی هوار زار لبخند می زند شور بختی مردی با شام غصه سیگار میکشد مادر شعورمان را شستند بر کاغذهای باطله خشک شدیم
شب همان شب قصه همان قصه تو میروی من... به دنبالت... میسوزم دوباره مرور کنیم شب همان و قصه همان جای مهره ها سکوت تو ناز میکنی من.... چیزی نمیشود فاحشه ها نقشت بازی می کنند
گاه باور خیال روی خاکستری انگشتانم سیاهی برف در تنگنای کوچه سکنی گزیده است تیتر ساکن لاله عباسیها فرق ان گل بزرگ سیاه پوشیده است و ان کسی کز پشت پنجره به تابوت می برد تمام خنده های خود به قدر اسمان به قدر رگبارهای بی امان سیاه پوشیده است وز ان رقیقه های پیر و این کوزه های خالی که یکروز پر بود ز شیر از این زمین از ان زمان دلش گرفته است اری او به قدر سی سال سیاه پوشیده است
نوشا در این قفس در پیش قاصدک حرفی بزن به من چیزی بگو گلم دلم گرفته است نوشا عزیز من از پشت پنجره تو بوسه ای بده شفا بده مرا با بوی پیراهنت کز لاله های پیر من زخم خورده ام نوشا جز تو هیچ کسی در قعر این دلم جایی نداشته است این مغز خسته ام فکری بغیر تو در سر نداشته است نوشا پیش من بیا دلم تنگ تو است با روی چون گلت ارامشی بده مرا دلم گرفته است نوشا به پیش من بیا
همیشه بهار .......................... .......................... .......................... هیچوقت بهار را ندید
حسرت معصومانه ی چشمانم در غربت این همه جاده گم می شود من نیستم تو نیستی غروب این همه گلهای شقایق که غلاده در گردن باغبان انداختند سرنوشتی که باید نانوشته حفظش میکردم قایق چوبی که زیر پای صیادان شکست تاثیر انکار ناپذیر مهر و سجاده و بدبختی که ثانیه ثانیه ی اتاق را مال خود کردند کبوترهای سپید که مدفوع جغدان را پاک می کردند دستمال هایی که روی سر انداختند تصور دوزخ برای مادر و پدر که بیهوده لای کتابها مرد بوی گند بهشت وحور و سیب بوی تعفن انسانهای پشت خط مانده و پاک حصارهایی که میشد وسطش نشست و سوت زد قافیه بندی های بیخود حافظ خواهرم که بر بچگی های دروغ میخندید پیرزن همسایه که هی فوت میکرد تا کفر بیچاره را کفری کند و من که به نطفه ی فاسد حجله ی بیخود عروسی شکایت مرد ها از فاحشه هایی که دوستشان دارم و به همه ی ثانیه های بعد مرگ و دوزخم میخندیدم
من فحش می دهم پدر را چرا همبستر شد مادر را چرا از بین نبردم من فحش می دهم خودم را چرا همیشه شبم فکر می کنم انور دریا چرا همیشه روز است چرا دختر همسایه همبستر نشد با مردی که دوستش داشت چرا سکوت را نیافتم سهراب چرا دیگر قایق نمی سازد من فکر میکنم چرا بترسم از خدا و فوت کنم به هر چه کفر می گویند
شنبه ی خاکستری فقر یک مادربزرگ ساعت پنج صبح گریه ی بی خبری لاله عای نیمه سرخ یکشنبه های الکی مونالیزا روبرومون عشق بازی یواشکی دوشنبه هامون مرده بود شبیه تابوت بلا قصه گوی شهر ما این روزا شر تکون میداد شب شعر و ادعاهای بیخودی ادمهای بی سواد سه شنبه هامون اینجوری تلخ خوب بود اگه زودم می گذشت روز ما بدتر که شد صبح چهارشنبه اومد ساعت بود بی قرار تا عصر هم حرفی نزد صحبت از کارگاه فلسفه حاشیه امنیت بی دغدغه بحرحال اینم گذشت روز پنجشنبه رسید سرد سرد یا داغ داغ فرقی داره شما بگید روز انتظار ما من که نه شما شما از تو ابرا داره می یاد صدای گرمب گرمب نمی دانم منجی یا رویای خواب بعد از ظهر شب شد و اون نیومدش انشا الله یک جمعه دیگر بیاد نجاتتون بده منتظر اون بمونید ما که رفتیم قرن دیگه
نامی برای یاد فرشی به زیر پا عشقی برای هیچ گریه ی بلند تیک تاک اخرین رفتن شمعی فوت شده ساعت بی عقربه غرق در شیون سودای لاله ها شورتی خیس شده معنای بود.بود مفهوم رفتنم از هر چه بود .نبود
بوی ماهی عطر شب بو وقت غروب صدای گنگی در حوالی خوابهای اینه حاصل درگیری ستاره با شب گریه ی قاصدک بر مدار هر چه نیست شمارش مبهمات جیغ خروس هنگام نماز و من که ابتدای گیجی های چند سالگی مانده ام
|
About
تمام کارهایی که نام شاعر زیر ان نوِِِشته نشده متعلغ به خود نویسنده وبلاگ است لطفا از رویش کپی نگیرید Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
احمد شاملو |